غزل چاره دل ( مهدی بیات منش: مهیار) چشم مخمور و کلید لبت ای دوست گرفتارم کرد
چشم مخمور تو را هوس می نوشی نیست؟
سرمه چشم کم از داروی بیهوشی نیست
لب و جان سخنم بی تو سرابی تر نیست
کلک ابروی تو جز بازوی جان دلی نیست
باورم به گذار لب لعلت آرزویی جز نیست
در عجبم دور زمان بجز اقبال منش دوری نیست
خواب آشفته انگاربجز از شوق، اجابت هرگز نیست
رویای دلم جز سحر ماه شبم هیچ تبی نیست
ماه روی تو جز چشمه زیبا در چشم خمارت نیست
بجزاز شاه راه دلت گرما بخش وجودی نیست
سرو قامت و رعنا قد و سبز وجودی جز حق نیست
سر دل دیوانه ما جز در گنج وجودت پنهانی نیست
ساز لب تو جز در سوز دلم پنهان نیست
جز سوز لب تو در خانه ما آتشی نیست
لعل لبت لب لعلت بجز از بحر وجودم نیست
سر چشمت چشمه سرت بجز از کلک خیالی نیست
شاه قدا مهر دلت بحر دلم چون شب پنهان نیست
کهربایا سینه ات بجز از من پر زخالی نیست
مهرویا ابروجودت اینجاست باران نیست
زینبا جان به جهانم بجز از وصل تو جانانی نیست
سهم مهیار از این تربت خالی جز عشق نیست
زیرکا جان گدازی بجز از ذوب تو جانی نیست
سرجانم که بودی نزدیک آ دل دور نیست
قدمی بر سرجای دلم آرام بنه مشکلی نیست
وه چه خوب است شوق تو و حجب ادب دیوارنیست
به چه زیباست در وجودت صدق است و تعارفی نیست
حک نمودی خود را در وجودم جز دلت هم نیست
جا نمودی قدحت در جامم می ات پنهانی نیست
می زعشقت رنگ باخته قرمز نیست
رنگ رخسار تو جانبخش است می نیست
ترسم از بند انداخته و طوقه این زندانی نیست
ترسم ازسفره و روزی ده و هم روزی نیست
ترسم از دوری و دوران فلک در جا نیست
ترسم اینک بجز از زینب خوشبختی نیست
سیب و ماه و می و مخمور و لبت جز من نیست
دانم اینک جز دل تو در دل من پنهانی نیست
دلت انگار سراپرده غیب است پریشانم نیست
صدقت انگار کلید اسرار من است پنهانی نیست
دلت در دل من تپشش جز آتش نیست
زین گذر تا به فردا خیالی زپریشانی نیست
سوز آتش به دلم سوخته جز تا به قیامت هم نیست
لب رعنای تو قد کرده انگار فراموشی نیست
بجز از وصل تو هم چاره ای بر آتش لب نیست
جا انداخته ای اینک است گاه خوابیدن لب ها مجابی نیست
بسته ای هرچند درش خانه لبت جز اینجا نیست
سندش در دستم دل من با مهرش، شکی نیست
جز کلید لب من چاره ای هرگز نیست
صبر ایوب من انگار دیگر کاری نیست