منم سرباز سرگشته میان خیل رفته

منم بی تاب و تن خسته

منم بی جان و کت بسته

قفل پایهایم در زنجیر بنشسته

راه روبرویم سد و در کنج عزلت نشسته

اطرافیانم گرگ و روباه مار یا که با نیرنگ بنشسته

دوستان دور و و انگار یوسف اندرچاه بنشسته

هفتاد سال زندان انگار ده بار هفت دسته

کس نداند کس دل را بکار من نبسته

عمر در شهرچل نزدیک ودور از قبل گشته

بار سفر اتمام گشت و تنور کار سرد گشته

نانم از رزق خداست شغلم بی رمق نومید گشته

سرباز شط رنجم صبور امید بر خانه های روبرو وصل گشته

شاهان و وزیران و بد مردمان برمن اینک سخت گشته

طاقت ندارم تحمل طاق گشته

صبر ایوب چنین آفاق گشته

کورسوی امیدم خموش و روشن است این دم اینک چراغ راه گشته

زنده بودن در میان این همه غوغا امید گشته

سیل و طوفان و زلزال بذر امید ننشانده

قیامت قامتش در قلب من اینک خمیده

روح من مرده قفل بر من سخت گشته

عشق رفته تن خسته جان مانده

جان عریان در قلب من بر رقص تنهایی نشسته

آواز گنجشک و بلبل بر تار دل باز پاره گشته

اعجاز او جان دوباره چاره گشته

رنگ خدا بی اثر خواب غفلت مستولیم گشته

مرگ اینک در روح انگار جاری گشته

توقف مرکز ثقل مردگی و بیچارگی گشته

دور دور اوست ما نقطه ثقل این دور انگار گم گشته

اطراف می چرخد نگاهم گیج گشته

عمر عمر اوست زمان تیغ گشته

صبح صبح او و روز شب گشته

چرخ می چرخد ولی پس چرا این دور کند گشته

صبر می خواهد ولی صبرم اینک لبریز گشته

صبر امید می خواهد امید کور گشته

کور چشم می خواهد چشم بی نور گشته

نور منبع خورشید خواهد اینک نور خموش گشته

شب تاریک گشته ماه چندروزی است گم گشته

خواب سنگین بود روح اینک بیدار گشته

غفلت از خواب رفته و چشم بی نور گشته

شعله نور روغنش کو طشت روغن ریخته

زیتون ما روغن نداده شور گشته

شعله قلبم خموش و نور رفته

چاره کارم کلید و قدرتی شاد گشته