حب

سفره حب تو را در دل من پهن و چه زیباست تا ابد

رزق این سفره مستدام و ملک هستی من تا ابد

حق الیقین این دل است بهره ز محبوب من و لب هاش با رضا

رزق لبخند و دلخند رضا است در دامن او بهر من تا به ابد

مست دامن و کهکشان مست اوست این دل من

جاذبه عمیق اوست از دایره سفره و رزق رضوان تا ابد

سر مست مرکز ثقل کهکشان اوست این دل من

هرگه دو کهکشان سوی هم است از ازل تا به ابد

اراده حضرت اوست جاذبه و دافعه اش

موقع نزدیکی دو اتفاق جاذبه از ملک اوست تا به ابد

نقطه و هر نشانی ای از دامن سیاه چاله دامن بی انتها

نادانی و بهت مبهوت ماست اکنون حل شده این معما تا ابد

وه که چه زیباست نقطه ثقل پرگار اگر سوی مرا نشانه

دانم این تیر ز تقدیر سپید و دایره حب خوش مزه اوست تا ابد

حب او سوی بهشت و نور مستی است بهر من

دور است از این عشق دامن هر اهرمنی تا به ابد

حکایت عمر

ما بدین جا نه سراغ جاه و جلال آمده ایم

از کیش زمانه این در به نگاه آمده ایم

در پی لقمه نانیم و از روز ازل

طائر قدسیم و بدین منزل آمده ایم

سیر وجود تو را بر خط ابرو بدیدیم

زباغ بهشت چون گدا بطلب آمده ایم

با نقشه گنج نازل بر سینه احمد شدست

پابوسی خانه دلبر بنماز آمده ایم

بتمنا به در منزل توفیق بست نشستیم

که آواره این وادی آلوده به شک آمده ایم

عمر می رود ای ارباب نگهدار زنهار

در پی عمران بنا بشالوده آمده ایم

بایات بر مانده عمر، دیرینه مناز هرگز

رفته پشمینه قوم با بچه ها آمده ایم

ساز زندگی

شاه عالم را چه غم از مراد و مریدهست

هنری تفقدی کن ضعیف را اگر مرام داری

شوکت جانی و اگر تنت باشکوه و هیبت هست

بیامرز خشمت و دست گیری کن ار توان داری

تعدیل روا دار و افراشته دارپرچم دولت خویش را

بخشش شاه کرامت دارد نه گدا را اگر میان داری

سپیدی بخت و روی تو هرگز روشن نیست

مگر شعور از دانش و درد و درمان داری

بکوش بعشرت روح و تنت از روح آسا

بمسجد کوی دولت دوست ار جان داری

مدار خلق خوش نیکو نگهدار ای شاه جان

دور دایره یکبار نباشد گر ثقل جهان داری

اختیار به انصاف در قبیله دلبر گویی جفاست

صد هزار تیر بلا تاوان جان ما در کمان داری

خوش باش و شاکر کوی حضرت دوست

سهل است بر رقیب حسود اگر یار جان داری

بر سایه دلبر اگر نشستی نیک است هر دم

مستجاب است هر چه آرزوی آن داری

گر جان اوست بر جانت یک دم بایات

ساز است زندگی چه غم از طوفان داری

گوشه چشم دوست

جانا به گوشه چشمی حل کن این معما

دنیا بزن فریاد که عمر شد به کام ما

ما در ازل نقش زیبای نگار دیده ایم

کس ندیده عمق پرستش بیار ما

جاوید ماند آنکه خبر شد بسوی دل

حکم است به عالم مکتب مهر نگار ما

چونان بود ناز دل سروقد نازنین

ببریده هر ندای صف شکن نگار ما

ای صبا ار سوی دلبر دلنشینم می روی

گو سخن سوز دل و اشتیاق جان ما

صبح از ذکر ما ذکر نامش به دل می بری

نام دلبر عجین است تا ابد بر نام ما

کامل تر ز دلبر ما نیست شاهد خوش باد

بیخود از معشوق بیخود نیست کام ما

نکند بقیامت قیمت نبرند قامت دلبردوست

هر کام حلال است و حرام نیست اعمال ما

زچشم مخمور مست مروارید اشک افشان کن

شاید که طائر قدسی رسد به آب چشم ما

گردش ایام و عمر و مال و ملکنت

گوشه چشمی ز نور بی انتهای شاه ما

مکتب عشق

بروی شوریده زعشق چه دعوا بود

که شور می و ساغر و معشوق و دل و میکده بود

غزل غیب ز دور پیدا زدل هویدا بود

با لب خندان و صلح و صفا در طرب و زمزمه بود

صحبتی که ز مجنون و لیلی میان مشعله می رفت

کنار مکتب عشق و سوز و ساز مدرسه بود

شب از غمزه دلبر شیرین و عسل بود

زدلهره از فردایش کمی ناله بود

نگاه کردم و آن روی شیرین سرمست

همه عالم در پی اش گدای میکده بود

صدا زدم ای دلبر کمی هم بر ما تفقد کن

به غمزه بگفتا مقامت کی چنین مرتبه بود

ز تقدیر من انگار بخت هنوز بسته بود

سیر فلک هنوز در مسیر و فاصله بود

قامت زیبا که جایگاه تخت و مرحله بود

امان از ناز و امان از عشوه که این فاصله بود

خوش نگار

بخت خوش آمد باز یار و دیار هم
شکر شد لب من شادی بر عزیز هم


ناصح مگو با من جز طالع نیک هم
راهم درست و دل در زلف دلبرم هم

نقص بتان نبینیم نوش از لبان کنیم هم
جان گوارای یار خوش باشد این بار هم

مژده ای دل صنما بشارت به ساغر هم
شب دراز است و قلندر دور و می هست هم

جانا دوری از مجتمع نه همیشه خوب است
جستن ز جماعت یار ز جماعت خوب است

شور زمستی عشق زدلبر بخش افشان کن
خاک از آب سیراب مشک از گل بر تن کن

دشمن دور و حسد بر ملا شد خوش باد
جان تازه و مشک افشان شد خوش باد

زندگی بخشیده ای از عشق عالم را آفرین
آفتاب عشق تو تابیده ای عالم را بالاترین


بر آسمان دل هنگام غمم باریده ای خوش نگار
بر این دل رمیده ام افسار را بسته ای میر شکار

شعرم بدین نیکو سخن در دام ابروی تو زیست
دانم خدا بالای سر زلفت اسیردام من آخر ببست

شوق روی تو

گنج زر زعالم در دام ما افتد

ار شوق روی ما زتو در قلب ما افتد

رقص کنان گوش فلک را کر کنم

ار قلب تو در دام قلب ما به جان ما افتد

از بال طلوع مهر گردون روزی شود آیا

نور زردی بعد سحر در جام جم ما افتد

سبک بال و پر سوخته جایی ندارد در بهشت

مگر آرایش دیگر ازجان توبر جان ما افتد

تحرک بر لب هنگام سلام خط لبی زلال اندازد

آواز لبم ساز خیال و نقش در کام ماافتد

شکار چشم تو گفت با دل زهی هشیار

میر شکار بسیار در انجمن پچ پچ ازشکار ما افتد

چشم امید بر دام بسیار تقدیر ایمان دار

شاید این بار نام این تیر در قلب شکارما افتد

به سوی عرش تو هرگه برخواست این دل

بوی وصل موی تو در چله های کمان افتد

طائر قدسی

اگر آن مرغ زیرک به برم بازآید

دهمش عمر مانده که برم آساید

کار آینده به شوق چو بهار آید باز

رود رفته برمی گردد چو نظر بازآید

او که دولت به سرم جا و سرم تاجش بود

امید خدا را خاک کف پایش به سر چشم باز آید

در پی او سفر خواهم کرد دوستان گلم

ار نیابم رد او خبرم با خبرش باز آید

جان عزیز است نه عزیز از یارم

جان نثارگوهرش اربه چه کار دگری بازآید

دور فلک بر آمدن و نوقدمش گل بزنم

ار بیاید به برم شب چراغم باز آید

دوری راه نو گل من خوشی بی حد سحرم

ورنه گر تمنای دلم آه شود باز آید

چشم براه چهره شاه جهانم مهدی

صحبتی تا به سحر در لیلم باز آید

به تماشاگه راز

هر کسی آشناست زیر بیرق بنشست

وآنکسی ناشناس به غربت بنشست

اگر از بیرق بیرون شد دل من خرده مگیر

خوب خداراست که به فکرم درگیر مگیر

توبه کنیم عیب خود از یاد ببریم

نقل ماست که از هر عجبی رو بکفریم

هر جرعه که از لب معشوق چشیدیم

خاک حسرت شد و بر سرمان بارید بدیدیم

جز دل من کز می عشق نوشید همیشه

جاوید نبود اشک و جز مهر ندیدیم بتوشه

چشم تو گل نرگس شد و من مست از بویش

دل من بلبل به گلستانش مست از رویش

جز موسیقی عشق هیچ صدا خوش تر نیست

مرحبا برسخن عشق چرا هرگز میرا نیست

عاریه دارم خرقه ها از سخن عشق تو ای جانانم

عیب من می پوشی و صورتم زیبا تر و هم لب هایم

از جمال تو چنان رخسارم گل انداخت

که ز چینش بشد این صورت کامل و نقاشی انداخت

به افتادن درآغوشش به تماشا روزی کن

که تماشا در آغوشت روزی فردا کن

کار دیگر

ناصحان کین نصیحت ها به جلوت می کنند

درعجب ماندم چرا کار دیگر به خلوت آن می کنند

در عجب ماندم چرا تکررها و تکرار ربا، حین می کنند

توبه فرمایان گناه ساز ثواب در بازار و دین می کنند

با سیم و زر انگار زخم مردمان را دوا و درمان می کنند

من نفهمیدم چرا گوشش دراز وافسار برگردن می کنند

یا رب این رسم زرفروشان غالب بازار فقیران میکنند

گویا دغل کاری به قلب و حرف و آئین میکنند

تو خود دانی که اینان آب در شیر و غش می کنند

فرهنگ این مردم ریاکاری کمی هم دروغین می کنند

دل خوش است داور تویی ورنه اینان کار دیگر می کنند

میان رزق این مردم به زر میان پاک و ناپاکان می کنند

حی و صلاه مردمم با زر و سیم ربا گاه مخلوط می کنند

صوم و سخن میان بازار گاه با زر افطار در دین میکنند

زرشناسان زر شناس و خدا بنده شناس هو می کنند

دین شناسان دین شناسند و زراندوزان دین شستن می کنند

سحرگاهان شنیدم از عرش آوایی که از دور از بر می کنند

شعار قدسیان اینجا ونگاهی ازغیب بر دفترم بهر دیدن می کنند

سرنوشت

عیب عشاق مکن ای زندان خیال سرنوشت

که نان و روزی تو را کسی بخود ننوشت

شور و مستی بکن ای رند خیالی بهشت

لب بسخن گشا آهوی وحشی دشت بهشت

تاب و قرار وحشی است میان کوچه سرنوشت

روی خودت نشان بده زمسجدت یا که کنشت

صبوی من تشنه لب است خشکیده است هزار خشت

سرو قدی برم نشین میان این قد کوتاه زشت

خنده لبی عقده گشا کمی برم گو سخن خوش و درشت

زیرکی است کار تو کرم نما سادگی ام رو بنوشت

رقص کنان شیه زنان می روی رحم نما سپاه مشت

سفره دامان نگاه سبز توست حاصل این خورشت

عشق خوب و عشق بد همگی به سرنوشت

حاصل آن بنده معشوق به هر نوشت

مانده ام از قبول و رد عشق به ناز این دهشت

پسا پرده هر یار بد و خوب که این تقدیر نوشت

رد مکن ای اله من، معشوقه اگر برات خوبم ننوشت

کوی خرابات تو است خشت آخر در باغ بهشت

مدعی گوید اگر نیک و اگر بد هستم یا که زشت

تو خودت خوب و خودت نیکو باش از بهر بهشت

روی سخنم با تو نباشد بجز از بهر سرشت

ناز و اگر نازکشی مکش انصاف ای نیک سرشت

ای پادشه خوبان

ای پادشه جانان باز از سر دلتنگی

جان از تو به لب آمد گاه است بیاسائی

ای ساغر می افشان آه از سر تنهایی

جان بی تو به لب آمد عمر است بسرازیری

ای کلک خیال انگیز دیر است شکستن ها

دل بی صنمش تک شد وقت است به درمانی

ای شاه طرب انگیز آ از در عشاقی

عمر همه باطل شد میل است برانگیزی

ای سلسله نازک چشم شور از ره عریانی

دور است بخت ما دیر است توفیقی

ای بارگه عریان ماه از بر تو رویایی

عمر دو نیم است و بست است بیارایی

ای شمشیر زن مستان کار از بخت فلک بگشایی

دست به درت خیزد وصل است که برخیزی

ای شاهد خوش ساز و آواز لب زیبایی

دل به لب آمد از لب آغوش بگشائی

ای ماه منیر عشق شب شد رخ بنمایانی

شب بی تو دو نیم است شوق است دل آرائی

ای کار دو جهان بست از سر تسبیحی

کفر از تو به مرگ آمد عشق است جانانی