صاحب دلا خورشید از تو نور عشق خود را روشنا کرد

خوشکلاچشم زیبای تو سبز است نور عشقی بر بنا کرد

عاشقی دیدم که عمری مهربانی را خجل کرد

دلش همچون پرنده نگاهی بر آشیان عشق کرد
لباسش ابری سفید، مهربان و دل یارش صدا کرد

دلش سوی عمویش چون کبوتربه یکباره رها کرد
کبوترسوی آسمان رفت و رفت بر بام ها گشت ها کرد

به ناگه روی بام عالیه آشیان کرده مهرش دوا کرد

عارفه این بار چون خورشید درخشید عشقی رها کرد

جانان چه چهی کرد و دلش ناگه در دل مهیارجا کرد

دورعالیه رها کردولی در این میان انگار مشکلی بود

پایش در جای دیگر انگار گیر بود وفکرش مشغول می کرد

خودش را جمع و جور و با انگیزه خداراهم توکل هم صدا کرد

خدا گفت عارفه جان، برگ از درختی جز به اذن من نیفتد

دلت را قرص دار، محکم اعتمادی بر خدا کرد

بیست سال، نگاهت درپی باران، به آسمان آبی ام بود

مهیار،نور من از دل ، به جای آب سوی قلب تو رها کرد

عارفه مات و مبهوت از زمان، تک زندگی کرد

این بار اما زمان جا ماند و مهرمعشوقش هی ندا کرد

معرفت گوهر نایاب و سنگین در مردمان است

عشق طلایی چون گنج در دلش این بار جا کرد

دوستانش هر یکی پخش و پراکنده، دور کرد

این بار کبوتر، لانه های دوستان باهم پیدا کرد

زندگی زیباست ای زیبا پسند زندگی چشم است

خداوند این بار هم رنگ زندگی در چشم عارفه زیبا نمود

چشم زیبایش درخشید سبز را با آبی مخلوط و باز کرد

چشم قشنگ عارفه عشق را با رنگ سبزش ندا کرد

لب های صورتی برقی زد و لپهای قرمزش هم گل نمود

جان سینه اش قوت گرفت آرامش قلبش ندا کرد

آخرش از دور هاتفی این شعر با آواز می خواند

عارفه لپ قرمزی به چه زیبا و قشنگی”

تاج زیبا موج دریایی وه چه نازی بلبلی"

شادی و شور بالا گرفت عارفه باز هم رقصها کرد