سپیده پنجم مهر 

پایان شب سیه سپیده ای عزیز جان
گیسوی تو خوش نگاره ای عزیز من

آری بمن رسیده ای سپیده ای قرارمن
خدا تو رو واسه کی آفریده ای نگارمن

سیاهی شب و غم هجران یار هجرت کرد شکر لله را
سپید کرد عمر روی صورت و ریش تا دیدم سپیده را

چشم براه آمدنت ماندم تا سپیده دم آمدی سپیده
لحظه ای بدیدم رفتی و آمدی با عینک سیاه ای سپیده

سه چهار لحظه ای سپیده مرا در بغل مهر خود گرفت
حیف لحظه هایی بود در کنار و صحبت قد نگرفت

شب غصه ام سر سحر این باردارد بخدا از غم
ز سپیده رسید مژده کس خبر ندارد ای جانم

به میان غمم سر زده اینک سپیده جان مرا
دل او دلم ربوده عقل باور ندارد تکان مرا

رفت و آمد او شکسته غم کهنه عمر مرا
شسته کوییک و هم ماتم دل زار ابر مرا

دلم بیاد گل روی سپیده جان گرفته باز
هوای پنج شنبه رنگ گلستان گرفته باز

قلب سپیده اش زلال تر از آب روان آبی است
خورشید دلش پاک تر از سپیده صبح من است

چو دم زند سپیده در کنارمن به هر دمی
نباشد از نگاه و از زبان او هیچ کلام نومیدیی

به به غنچه قلب و امید من روییده شد سپیده دم
دمش مسیحا و دلش چشمه محبت آورد به دلم

آرزو کردم خدایا نگهدارش برسیم به صبح روز بعد
از راه بعید نظم گردون خواهد آورد او را به روز بعد

دوست دارم همیشه باشد سپید روزهای عمر و بخت من
هر روز بینم حتی یک دم سپیده در کنار تاج وتخت من

بازگویم درد قلبو مرهم کند به قلب آسمانی خویش
دم زنم ز اوج آرزو و پرم دهد ز بال رویایی خویش

سپیده چاهار مهر 

پایان شب سیه سپیده ای عزیز جان
گیسوی تو خوش نگاره ای عزیز من

آری بمن رسیده ای سپیده ای قرارمن
خدا تو رو واسه کی آفریده ای نگارمن

سیاهی شب و غم هجران یار هجرت کرد شکر لله را
سپید کرد عمر روی صورت و ریش تا دیدم سپیده را

چشم براه آمدنت ماندم تا سپیده دم آمدی سپیده
لحظه ای بدیدم رفتی و آمدی با عینک سیاه ای سپیده

سه چهار لحظه ای سپیده مرا در بغل مهر خود گرفت
حیف لحظه هایی بود در کنار و صحبت قد نگرفت

شب غصه ام سر سحر این باردارد بخدا از غم
ز سپیده رسید مژده کس خبر ندارد ای جانم

به میان غمم سر زده اینک سپیده جان مرا
دل او دلم ربوده عقل باور ندارد تکان مرا

رفت و آمد او شکسته غم کهنه عمر مرا
شسته کوییک و هم ماتم دل زار ابر مرا

دلم بیاد گل روی سپیده جان گرفته باز
هوای پنج شنبه رنگ گلستان گرفته باز

قلب سپیده اش زلال تر از آب روان آبی است
خورشید دلش پاک تر از سپیده صبح من است

چو دم زند سپیده در کنارمن به هر دمی
نباشد از نگاه و از زبان او هیچ کلام نومیدیی

به به غنچه قلب و امید من روییده شد سپیده دم
دمش مسیحا و دلش چشمه محبت آورد به دلم

آرزو کردم خدایا نگهدارش برسیم به صبح روز بعد
از راه بعید نظم گردون خواهد آورد او را به روز بعد

دوست دارم همیشه باشد سپید روزهای عمر و بخت من
هر روز بینم حتی یک دم سپیده در کنار تاج وتخت من

بازگویم درد قلبو مرهم کند به قلب آسمانی خویش
دم زنم ز اوج آرزو و پرم دهد ز بال رویایی خویش

آیینه تو

آیینه تو
ای کاش

حالا مشت قلبت پیش من وا نمی شد

ابر گریه پیش من،هرگز باران نمی شد

ای کاش

بغض تو، آرامشت، سنگ صبور بحر تو باشم

لااقل دلیل گریه های فراق و رمز شادی تو باشم
ای کاش

درب قلب و مسیر سبز زندگی تو باشم

روزی اشک در سایه چشمان تو باشم

ای کاش

روزی منتهای آرزوی و آمال تو باشم

یک عمر در سایه گیسوی تو باشم

ای کاش

سنگ گنجی روبروی چشم تو باشم

قلبم آیینه و در روبروی گنج تو باشم

ای کاش می شد عشق از غزل ها حذف می شد

تمامش نگاهی در من و خیره در چشم تو باشم

ای کاش

بدانی جگر است نه سنگ زیر آسیاب

باخبر بودی از راز و از عشقم مجاب

آنگه در چشم و دل و جان تو باشم

آرام در خواب و بیداری در فکر تو باشم