خوش نگار
بخت خوش آمد باز یار و دیار هم
شکر شد لب من شادی بر عزیز هم
ناصح مگو با من جز طالع نیک هم
راهم درست و دل در زلف دلبرم هم
نقص بتان نبینیم نوش از لبان کنیم هم
جان گوارای یار خوش باشد این بار هم
مژده ای دل صنما بشارت به ساغر هم
شب دراز است و قلندر دور و می هست هم
جانا دوری از مجتمع نه همیشه خوب است
جستن ز جماعت یار ز جماعت خوب است
شور زمستی عشق زدلبر بخش افشان کن
خاک از آب سیراب مشک از گل بر تن کن
دشمن دور و حسد بر ملا شد خوش باد
جان تازه و مشک افشان شد خوش باد
زندگی بخشیده ای از عشق عالم را آفرین
آفتاب عشق تو تابیده ای عالم را بالاترین
بر آسمان دل هنگام غمم باریده ای خوش نگار
بر این دل رمیده ام افسار را بسته ای میر شکار
شعرم بدین نیکو سخن در دام ابروی تو زیست
دانم خدا بالای سر زلفت اسیردام من آخر ببست
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی ۱۴۰۱ ساعت 23:48 توسط مهدی بیات منش
|